
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم
...!او رفت، تنها ماند...! زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد
!از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو
...!گفت: عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد
!گفت: عشق آسودگیست، خیال است...! خیالی خوش
!!گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است
!گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است
!گفت: عشق ساده است! همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشق های زودگذر، عشق های سادهء اینجایی و عشق های نزدیک و لحظه ای
!گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی
...!!گفتم: عشق یک ماجراست، ماجرایی که باید آن را بسازی
!گفتم: عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خویشتن
!گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است
!گفتم: عشق جستجوست، نرسیدن است، نداشتن و بخشیدن است
!گفتم: عشق درد است! دیر است و سخت است
!گفتم: عشق زیستن است از نوعی دیگر
...!به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟
!!گفتم: عشق راز است، راز بین من و توست، بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد، مگر به مرگ
...!!